بارون
حرف آخر
بازم مینویسم نمیدونم برای کی اصلا برای چی؟ ولی میدونم مینویسم مینویسم تا بگم هستم خواهم بود وعاشق بودنم هر جا باشم هر وقت چه از مورچم چه از عشق و چه از غم ... فقط مینویسم البته اگه بودم وحرفیم برای گفتن بود. یک فصل گذشت یک فصل گرم ولی با وجود گرماش ما ها بازم سرد بودیم شایدم یک روزی اومد که ما ها حتی برای یک روز گرم باشیم البته شاید... به امید اون یک روز تابستان 88 نگاه کردم به مورچم دلم براش سوخت بیچاره همین جوری پایین و بالا میرفت این مورچه واسه چی این جا بود؟ اینم یک سوال آسان قابل فهم اما بیجواب.مثلا شاید یک هم سخن باشه البته از نوع بافهماش که هرچی بهشون میگی فقط گوش میکنن ،ولی میدونی درسته بافهمه و از رو بافهمیش هیچی نمگه ولی بعضی موقع دلت میخواد یکی باهات حرف بزنه البته نه زیادی ولی خوب کمشم میتونه سود مند باشه مثل کتکت میمونه زیادیش خوب نیست باعث میشه کسی که خیلی کتک میخوره عقده ای بشه ولی کمش واسه چیز فهم شدن خوبه یا موادبانه تر بگم برای ادب کردن. یا این که این مورچه میتونست یک راهنما باشه ، آره راهنما چه چیز باحالی میشد اون وقت مثل فیلم ها میشد که از طرف خدا یک فرستنده ای میاد و راه رو نشون میده و.... بلخره باید یکی از این سه راه رو انتخاب میکردم،نگاه کردم به مورچم چی میشد اگه اون یک راهنما بود.... گنجیشکک اشی مشی روی بوم ما مشین بارون می اد،خیس میشی برف می اد،گوله میشی می افتی تو حوض نقاشی کی میگیره،فراش باشی کی میکشه،آشپز باشی کی میخوره،حکیم باشی خدایا سلام ببخشیدمن مزاحم نیستم؟ بازم مثل همیشه اومدم سرمو کج کنم بگم ببخشید میبخشی؟ ببین دست خودم نبود ناراحت نشیا ولی تو آفرینش من یک کوچولو اشتباه کردی خدیا میدونم من نباید خسته باشم خدا من میدونم همیشه باید تو رو دوست داشته باشم ببخشید خوب خسته بودم به خاطر همین از غم گفتم حالا میبخشی؟ قول میدم دیگه بچه ی خوبی باشم همیشه میخندم واز امروز تا آخر عمرم دیگه از بدیا حرف نمیزنم حالا بخشیدی؟ یک چیزی گازم گرفت،یک مورچه ی مشکی دلم میخواد بکشمش میگن همه ی موجودات خدا مفیدن وبرای یک کاری آفریده شدند مثلا این مورچه واسه ی چی آفریده شده؟ گاز گرفتن من !!! میتونه جالب باشه تصمیم گرفتم نکشمش وبا هم دوست بشیم هرچند که اون زیاد مایل به دوستی با من نبود ولی خوب... هرجوری بود پیش خودم نگرش داشتم گذاشتمش توی یک جعبه ی شیشه ای. هنوز هم نمیدونم چی کار کنم بین یک سه راهی گیر کردم واقعا خستم سرمو گذاشتم رو زمین وخیره شدم به آسمون،مثل همیشه ستاره های آسمون در حال چشمک زدن به آدما بودن تا یکی دیگرو عاشق خودشون کنن من که توش موندم این همه خاطر خوا دارن بستشون نیست؟دنبال چی میگردن؟دنبال آدمشون؟ ماهمیشه دنبال ستارمون میگردیم ستاره هاهم دنبال آدمشون یعنی آدم ستاره ها کییه؟منم!!! ممکن من باشم آخه همیشه سوال هایی که صورت مسئله ی آسونی دارن یا بهتره بگم فهمشون آسونه جواب های عجیب غریب دارن. نگاه کردم به مورچم دلم براش سوخت..... صدای خش خش برگ ها شنیده میشود .یا بهتره بگم صدای خش خش برگ ها میاد ویک جورایی داره رو اعصابم پیداروی میکنه نه این که صداش زشته خبری که با خودش اورده زشته میگه باید سوار شی قطار داره حرکت میکنه اگه نری واسه همیشه جا میمونی -جابمونم مگه چی میشه؟ همچی نمیشه ولی اون وقت آفرینش رو به هم میریزی ویک جورایی برنامه ی خدا رو خط خطی میکنی -داری چرت میگی چه جوری دنیایی به این بزرگی به خاطر سوار شد من به یک قطار به هم میریزه؟مگه الکیه،اگه نخوام سوار شم چی؟ -هیچ مشکلی نیست اگه نمیخوای سوار نشو ولی دیگه فکر رفتن رو از سرت بیرون کن. از اون دیگه توقع نداشتم اینو دیگه نمیتونستم قبول کنم.همه نابود میشن چه خوب چه بدنیاز به نابود کردن چیز یاکسی نیست اون ها خودشون مدت هاست نابود شدن ترجیح میدم از اون جا برم بیخیال صدای نسبتا دل نواز برگ ها.اما از کدوم طرف راست چپ،مستقیم از کجا؟ هر کدوم از این را ها یک خصوصیت داره مثلا اگه از چپ رفتی بعد از درختا زیر ماه یک خونه ی چوبیه که اگر صاحبش باشه میتونی اون جا استراحت کنی اگر از راه مستقیم بری راه کوتاه تره وممکنه کسی برسه وتورو سوار کنه اگه از راه راست رفتی هم خونه ی چوبی هست وهم کسی که همراهیت کنه ولی ممکنه پایانی وجود نداشته باشه. راه راست رو اول از همه رد میکنم چون احتمال داره به انتها یا همون مقصد نرسی میمونه راه مستقیم وچپ . اگه از چپ برم برسم اون جا ولی کسی نباشه در وباز کنه چی کار کنم؟راه چپ روهم حذف کردم میمونه راه مستقیم با این که راه خیلی خوبیم نیست ولی حداقل بهتر از اون دوتا بود البته خیلی هم مطمن نیستم . باید رفت حتی اگه بدونی انتهای وجود نداره هر جوری فکر کنی این ساده تر از انتخاب یک راه در هزار راه های زندگیه که اصلا گزینه ی صحیح تو جواب ها نیست . چپ راست مستقیم ......کدوم طرف؟ جلسه ی محاکمه ی عشق بود وقاضی عقل وعشق محکوم به تبعید به دور ترین نقطه ی مغز شده بود یعنی فراموش.. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق اهای چشم مگر تو نبودی هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی ای گوش مگه تو نبودی که در آرزوی شنیدن صداش بودی وشما پا که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید همه ی اعضا روبرگرداندند وبه نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل وقلب در جلسه ماندند عقل گفت.دیدی قلب همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم که با وجود ی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟ قلب نالید.من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه یقبل را تکرار میکند وفقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم یک زخم کهنه روی بالم یک آسمون که چشم به رام نیست به غیر وازه ی غریبی چیزی توی ترانه هام نیست حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمیزاره ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی تو هم کنرم نمیمونی دل من از نژاد عشق از تو واز ترانه لبریز یه دنیا غم توی صدامه مثل سکوت تلخ پاییز رنگ پرنده غریبم من از نزاد آسمونم میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی قدر دستهایم را بیشتر دانستم وقدر چشم هایم را وتازه فهمیدم چه شکوهی دارد ایستادن بر روی دو پا آن لحظه که به زمین خوردم. خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت بازم کلاغ قصه ها رفتو به خونش نرسید یکه سوار عاشق هیشکی تو قصه ها ندید حادثه عزیز من تنها توموندنی شدی بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی دستای سردمو بگیر سقف ما دیوار نداره یه روز تو قحطی غزل دنیا ما رو کم می آره من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند دیر اومدم که زود برم دل به صدای من نبند یه روز توی برق چشات خورشید مهمون میکنم تو شب تار و سوت .کور به آرزوی من نخند ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شو خون ببار بر کوه دشت و هامون ببار دلاخون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لب های سرخ یار به یاد عاشقانه این دیار به داغ عاشقای این دیار به داغ عاشق های بی مزار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماه دادن به شب های تار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار در شب های تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون........ من کویرم ای خدا با حسرت یک قطره آب یه عمر که دریا رو از دور میبینم تو سراب بهار برام یه اسمه یه اسمه کهنه تو کتاب حرف من با آسمون چرا میمونه بی جواب خدایا خدایا کویرم کویرم بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم اگه بارون بباره اگه بارون بباره آروم آروم ونم نم رو لب خشک تشنم گیسوی سبز جنگل تنم ومی پوشونه پرنده رو درختام میسازه آشیونه خدایا خدایا کویرم کویرم بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم اگه بارون بباره اگه بارون بباره آروم آروم و نم نم رو لب خشک تشنم گیسوی سبز جنگل تنم و می پوشونه پرنده رو درختام میسازه آشیو نه خدایا خدایا کاش رویا هایمان روزی حقیقبت میشدند.... تنگنای سینه ها دشت محبت میشدند ......سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است ...کاش قانون هایمان یک دم رعایت میشدند....اشک های همدلی از روی مکر است و فریب ... کاش روزی چشم هامان با صداقت میشدند...گاهی از غم میشود ویران دلم...کاشکی دل هاهمه مردانه قسمت میشدند دیر گاهی ست که تنها شده ام قصه ی غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است من کی بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام دگر اینه زمن بیخبر است کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام.... من نه عاشق هستم ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم هستم و.... تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد یادمان باشد اگرشاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم زغفلت من ومایی نکنیم یادمان باشدسر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرپای نکنیم ترانه های دیروز و امروز دیروز باز باران با ترانه با گوهر های فراوان میخورد بر بام خانه....................... واما امروزباز باران بی ترانه ، باز باران با تمام بی کسی ها ی شبانه میخورد بر مرد تنهامی چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم......... باز ماتم من به دست شیشه ی تنهایی افتاده نمی دانم.نمیفهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟ نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند که آن کودک که زیرضربه ی شلاق باران سخت می لر زد کجای ذلتش زیباست..... گرگ ها خوب بدانند که دراین ایل غریب گر پدر مرد،تنفگ پدری هست هنوز گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز آب اگر نیست،نترسید که در قافله مان دل دریایی وچشمان تری هست هنوز












| Design By : Night Skin |



